X
تبلیغات
نیـــــــلوفر صحــــــرا

نیـــــــلوفر صحــــــرا
من عـــــاشق تـــــرينم  
قالب وبلاگ
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
عجيب نيست من هم همه جا نگاهم رد تورا ميگردد

شايد جايي نشاني از نگاه تو به جا مانده باشد .

اين دوست داشتن يك طرفه نيست

مطمئن باش كه من هم مست نيستم

 از خود بي خود اين مستي عاشقانه ام

و نعره دلم تا اخر دنيا هوار ميشود

[ سه شنبه 1392/10/03 ] [ 2:10 ] [ نیــــــلوفر ]

از پرچين خيالم سرك كشيدم

يك دشت بهارراديدم

كه گل مي گفتي و گل مي شنفتي

و با لبخند درانتظار

ايستاده بودي

هميشه خوش باشي

خيال مي كني عشق صدا ندارد؟

پس وقتي سرت را روي سينه ام مي گذاري

تا ارامش بگيري

صداي قلبم برايت موسيقي عشق را

               كه مي نوازد گوش كن 

هر شب در پس كوچه هاي دلم غوغاست

همسايه ها از پشت پنجره هايشان سرك مي كشند

[ چهارشنبه 1392/08/15 ] [ 10:8 ] [ نیــــــلوفر ]

 

تو چه خيال كردي

تا با مهتاب از تو نگويم خواب به چشمانم نمي ايد

قطره قطره باران را

پيام بر رويشان مي نويسم تا برتو ببارند عشقم را

بوسه هايم را به باد مي دهم تا برايت بياورد

مبادا احساس تنهايي در غربت تورا بگيرد

تن تبدارت را مي خواهم

و نگاه معصومانه ات را به زندگي


[ جمعه 1392/08/10 ] [ 2:32 ] [ نیــــــلوفر ]


چه زود زمستان امد

من اينجا در آستانه در تنها و تو

در انسوي بادها ايستاده اي

هنوز اگر دستت را دراز كني

دستهاي يخ زده ات را در دستانم بگذاري

ميتوان با اتش دل هايمان گرم شويم

ميتوان

سر ازكوه ها و دشت ها ي زيبا  براورد

به هنگام بهار

و بوسه هاي تو جان مي بخشند

دوباره زندگي را در رگ هايم

قصه و افسانه را رها كن

بيا از سر بگيريم حقيقت را

و گرم كنيم با عشقمان دستهاي يخ زده

جدا افتاده از هم را

بيا بهار را دوباره در دلم شكوفا كن

هر جاي قصه كه باشي ميتوان بهاري دوباره داشت


[ پنجشنبه 1392/07/25 ] [ 23:53 ] [ نیــــــلوفر ]
از دريچه چشم تو

سبز مي بينم

هياهوي نيم روز پاييز را...

[ دوشنبه 1392/07/08 ] [ 1:7 ] [ نیــــــلوفر ]
 روزهارا نمي شمارم

زيرا سال هاست كه اين قلب براي تو مي تپد

رازي را باخود دارد كه فقط در ايام پاييز سالش پير تر مي شود

و اسارت دل افزون

پاييز كه از راه مي رسد تازه شدن تمام فصول زندگيم داغ مي خورد

و انگار شب هاي پاييز طولاني تر از هر بهاري

برايم ادامه دارد

و تا پاييزي ديگر مي شمارم

تا شايد برگ برگ عمرم سبز شود

  از روز ديدارتو


[ جمعه 1392/06/29 ] [ 20:45 ] [ نیــــــلوفر ]

پاييز امد فصل  دوباره 

ريختن برگ ها و رها شدن  سكوت و سكون انگار ميگه بيا از نو شروع كنيم

همه رو ميريزيم دور, بد و خوب  ..بيا و دستهاتو بده به خود من .

بيا

از نو مي سازيم....

امدم ...اينجا ببينم پاييز از بالاها چه شكلي داره تپه چالي ها سبز و زرد هستند اما تغيير فصل رواحساس مي كني

اين بالا انگار مي توني دستاتو بزني به ابرها

خدارو مي بيني كه چشم تو چشمته با اون ا سمون ابي و پرابرهاي مثل پرقو كه نرم و نازك به نظر ميان

چشمامو مي بندم و دست هامو از دو طرف باز ميكنم تا منو در اغوش بگيره

هواي لطيف و عطر افتاب تو مشامم پرميشه

زير پاهام سبز وزرد ه  كم كم هول و هراس پاييز رو تو دلم مي ندازه

اينطرف همش سنگ  وپر سكوت و پايداري  .. ايستادن كنارت و بهت ميگن همينجوري بايست

دستهامو كه باز كردم مي ندازم كنارم انگار هيچ كسي نبود تا در اغوشم بكشه انگار كسي نبود اعتنام كنه

باد زوزه مي كشه و مشتي خاك هوا ميكنه. تا برمي گردم سبزه هاي رو به زردي رو مي بينم و خانه هايي دورتو دل دره كنار رودخونه . دلم به غم ميشينه . تنهايي و سكوت

سكوتي كه زنبورهاي وحشي چشم ديدنشو ندارند ويز ويز كنان ميان تا مثل بچه هاي شيطون از سرو كولم بالا برن

ديگه هيچ حس و هيجان دوران كودكي و مدرسه دانشجويي..  در من نيست . تمام حال و هواي

پر هيجان شروع پاييز و مدرسه و عاشقي و همه و همه

 همه رفتن دنبال تقدير و سر نوشتشون اونهايي كه عاشقت بودند و اونهايي كه رغبتي بهشون نداشتي ديگه نيستند

هوا هواي پاييزيه و دل مردگي و روزمرگي ديگه ترسي ندارم از اينكه مبادا با برگ هاي خشك پاييزيِ زير پاهام  دلم بره  مبادا تو دلم عشقي جون بگيره ويا دوباره  بارون بياد مارو خيس كنه

ديگه دستهات تو دستاي من نيست و من رو خيلي وقته رها كردن

تمام پاييز و زمستون ها رو بايد پشت پنجره بگذرونم و بگم عجب هواي بيخودي...

اينجا بلند ترين نقطه تهرانه اينجا نه بامِ نه بلندي تهران هست ..اينجا كوه هاي تهرانه

اينجا انچنان جاده هاش باريكه كه كسي فكر نميكنه  توي اين حوالي ميشه با خدا

تنهاي تنها حرف زد و بعد

دستاشو حس ميكني كه پشتت گذاشته و ميگه برو به اميد خدااااا

[ سه شنبه 1392/06/26 ] [ 23:46 ] [ نیــــــلوفر ]

هزارساله که رفتی من هنوز پشت شیشم

موهاتو باد برده عطرش جامونده پیشم

حال وروزم خوش نیست بی تو نا آرومم

به یادت که می افتم نگرانت میشم

[ شنبه 1392/04/08 ] [ 18:13 ] [ نیــــــلوفر ]
مادر
شيرين ترين واژه اي كه از دهان بشريت بيرون مي آيد ؛ مادر است و زيبا ترين صدا گفتن؛ مادر؛ است
واژه كوچك اما بسيار بزرگ ومملو ازعشق و اميد و مهر باني و آنچه در دل بشريت ست .
مادرهمه چيز زندگي ا ست .
تسلي درهنگام اندوه و اميد درنااميدي و يا س و قدرت در ناتواني
چشمه اي است از دلسوزي و آ مرزش ....
آنكه مادرش را از دست ميدهد سينه اي را از دست مي دهد كه بدان تكيه مي زده و دستي كه اورا بركت مي داد و چشماني كه از او نگهباني مي كرد ..
هر چيزي كه در طبيعت هست نشاني از نقش مادر دارد .
خورشيد مادر زمين است و او را با گرمايش شير مي دهد و با نورش درآغوش مي گيرد و از آن جدا نمي شود مگر آنكه در هرغروبي او را بخواباند......
زمين هم مادر درختان و شكوفه ها و گل هاست همچنان كه درختان و گل ها براي ميوه ها و بذ رهاي زنده مادران دلسوزي هستند.
  مادرهرچيزي دراين هستي روج كلي وازلي وابدي كه سرشارازعشق وزيبايي است .... .
اين واژه همواره دردرون دل هايمان مخفي شده همچنان كه بذرها دردل زمين پنهان مي شوند و درلحظات حزن و شادي از دهانمان بيرون مي آيد
همچنان كه بوي خوش از دل گل ها بيرون مي آيد و در هواي پاك و باراني پخش مي شود....

[ پنجشنبه 1392/03/30 ] [ 2:26 ] [ نیــــــلوفر ]

دشمنی برای چه؟

مرد وقتی با قلب مریض و خسته نفس زنان قدم بر میداشت

زن  زیر چشمی میدید که چقدر بیمار و پیر شده و ناگهان تمام دوران زندگی را که با او گذرانده بود و تمام ان روزهایی که در کنارش نبود را به یاد اورد.

با خود گفت  ان همه محبت و عشق کجا رفت؟ و فاصله این هجده سال را چه چیزی پر کرد ؟ این خلاء و این سکوت که نفهمیدند چگونه زندگی پر از عشق و محبتشان از هم پاشید؟

زن سعی میکرد در چشمان مرد که مشتاقانه پی کلماتی بود که از دهان زن بیرون

می امد نگاه نکند می ترسید از نگاهش بخواند که این روزها را بدون او چگونه گذرانده و بفهمد هنوز هم عشق در زوایای قلبش لانه دارد فکر می کرد هیچ وقت چرا کینه ای از او به دل نگرفته ؟ چرا با اینکه به او گفته بود دربرابر خیانت سکوت نمی کند با تمام وجودش سکوت اختیار کرده بود و حالا مثل همیشه قصد نداشت  صحبتی از بی مهری و بی وفایی به زبان بیاورد هم چنان چون جوانیش زیبا و پر غرور بود

با چشم خود زن را در اغوش شوهرش دیده بود چندین بار و هیچ نگفته بود  از ته دل غصه خورده بود و برای زندگی زیبایی که داشت و همه حسرت انرا داشتن  بی صدا اشک ریخته بود  

وقتیکه مي رفت هیچ با خود نبرد و فقط طلاق خواست حتی بچه ها را نبرد هیچ خاطره ای را در کیف دستی اش نگذاشت تنهای تنها و نا امید رفت چه چیزی می توانست بعد از این همه خوشبختی  دل زن را بفریبد ؟ بعد از این همه خیانت و بی وفایی چه کسی دیگر میتوانست

نور امیدی به دلش بتاباند؟  

هر زمانی که تمنای دیدار فرزندان را داشت مرد نمی گذاشت  تا انها را ببیند  و او بطور پنهانی از پشت درختان  به صف کشیده کوچه مدرسه به دیدار بچه ها می ایستاد ان زمان که دلش پر می کشید برای دراغوش کشیدن بچه ها برای اینکه از این هم محروم نشود پا بر دل می گذاشت  و بر بازوان خویش چنگ میزد

 دلش هم چون کبوتری اسیر بر قفس سینه می کوبید و زار و خسته با پاهایی که دیگر نا برای نگه داشتنش نداشتند بر  دیوار تکیه میزد تا کودکانش رد می شدند و ناگهان به خود می امد که تنها در کوچه مانده بود .

مرد به همه گفته بود نمی دانم چه شده شاید از زندگی خسته است و نیاز به ارامش دارد واینگونه بود که بیست سال زندگی را در کنار او را به فراموشی سپرده بود  تا 5 سال از این تنهایی می گذرد                                                   

هر کدام بی دیگری با تمام مشکلات زندگی را سپری کرده بودن حالا بچه ها بزرگ شده بودن خانم دکتر و اقای مهندسی برای خود شده بودند


[ شنبه 1392/02/14 ] [ 16:30 ] [ نیــــــلوفر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب
Truck Sales Group