نیلوفر صحرا
من عاشق ترينم عاشق تنهاااااااا
چرا بازوانت ديگر برايم نيست تا خود را ميانشان گم كنم سرما تا مغز استخوانم را ميسوزاند گرماي عشقي نيست تا با اتش سوزانش اب شوم زردي پاييز بر دلم نشسته و رهگذري پا بر آن نهاده شمعداني ها بی حوصله بيخ ديوار به تماشا نشسته اند و من اهسته و نرم گوشواري از گيلاس هاي سفيد بین اقاقی های ته باغ به گوش مياويزم لب پاشويه حوض از گلبرگهاي گل سرخ دزدكي به لبم ميمالم باد باخودش ميبرد چين دامن من و مي رقصند قاصدك هاي ريز دامنم زير نور خورشيد همراه باد بادبادك خيال من ميدود ميدود به دنبال سنجاقك مست و تو به من ميخندي كه چرا عاشق شده ام
گل كرده
گلهاي سوسن و خرزهره
و جوانه ميزند
عاشقيم در اغوش تو
چه بي محابا عاشق شدم
و گلهاي گيلاس را
تاجي بر سر كردم
و سينه ام را
پر كردم از نسيم غرور
سبد سبد وفا
برايت هديه اوردم
همسايه مان از پنجره
روبه باغ
نميديد بوسه هاي عاشقانه مان را
در پشت درخت اقاقيا
كه خوشه خوشه محبت از آن اويخته بود
جغد پير باغ خيالم
چرا
هوهو كنان پر نكشيد
تا مرا بيدار كند از خواب كودكانه سحرم
