
من راز دلم را برایت باز گفتم
حال تو سخن بگو
با ا ن لحن سحر اميزت
بگذار حرارت عشق را احساس كنم
در كنار تو بودن را
با ان انديشه هاي نازك
با ان همه خيال شيرين
بگذار براي ادامه راه از عشق نيرو بگيرم
خيالت آرام بخش لحظه هاي من خواهد بود
نیلوفر تیرماه ۸۷
من هستم اينجا در انتظار تو
و تو در قلبم در انتظار صبح
در شهر من باران مي ايد
كلاغ سياه ابري را نخ كش كرد
و باريدن گرفت ان ابر بعد از غروب افتاب
تو برايم از دانه هاي باران گردن بندي نخ كن
و به گردنم بياويز
من غصه هايم را به باد خواهم سپرد
و بوسه هايت را پاسخي ناب خواهم داد
پروانه اي را به يقه پيراهنت مي دوزم
مرواريد اشكت را به موهايم سنجاق كن
قلبم در طپش روز به تو انديشيد
جنگل بدون افتاب خواهد مرد
پرنده به دشت رسيد
و در سبزه زار چشمانت دانه چيد
نیلوفر
من آن نيلوفر زنده به مردابم
شكسته شاخه در برابر بادم
ستاره ها ي آبي آسمانم
هميشه شماره ميكنم در يادم
كيستي كه بي تو در موج بلا گرفتارم
مي كند هم چو سيل بنيانم
چگونه همچو كبوتري بسته هر دو بالم
اينگونه بود بد اقبالم
اين عشق توست كه داده بر بادم
چگونه ست كه من از فراق تو بي تابم
شب تا سحر نميبرد خوابم
طناب مهر تو گره خورده بر پايم
شاید باید قبول کنم که روزهای سبز تمام شده اند
یا باید این رنگ خاکستری تمام لحظه های تنهایی را
باور کنم
اما با بودنت در کنارم
خورشید رنگ دیگری به زندگیم خواهد بخشید .........
حسن دلبري
ابزار وب فارسی