|
نیلوفر صحرا من عاشق ترينم
| ||
|
دشمنی برای چه؟ مرد وقتی با قلب مریض و خسته نفس زنان قدم بر میداشت زن زیر چشمی میدید که چقدر بیمار و پیر شده و ناگهان تمام دوران زندگی را که با او گذرانده بود و تمام ان روزهایی که در کنارش نبود را به یاد اورد. با خود گفت ان همه محبت و عشق کجا رفت؟ و فاصله این هجده سال را چه چیزی پر کرد ؟ این خلاء و این سکوت که نفهمیدند چگونه زندگی پر از عشق و محبتشان از هم پاشید؟ زن سعی میکرد در چشمان مرد که مشتاقانه پی کلماتی بود که از دهان زن بیرون می امد نگاه نکند می ترسید از نگاهش بخواند که این روزها را بدون او چگونه گذرانده و بفهمد هنوز هم عشق در زوایای قلبش لانه دارد فکر می کرد هیچ وقت چرا کینه ای از او به دل نگرفته ؟ چرا با اینکه به او گفته بود دربرابر خیانت سکوت نمی کند با تمام وجودش سکوت اختیار کرده بود و حالا مثل همیشه قصد نداشت صحبتی از بی مهری و بی وفایی به زبان بیاورد هم چنان چون جوانیش زیبا و پر غرور بود با چشم خود زن را در اغوش شوهرش دیده بود چندین بار و هیچ نگفته بود از ته دل غصه خورده بود و برای زندگی زیبایی که داشت و همه حسرت انرا داشتن بی صدا اشک ریخته بود وقتیکه مي رفت هیچ با خود نبرد و فقط طلاق خواست حتی بچه ها را نبرد هیچ خاطره ای را در کیف دستی اش نگذاشت تنهای تنها و نا امید رفت چه چیزی می توانست بعد از این همه خوشبختی دل زن را بفریبد ؟ بعد از این همه خیانت و بی وفایی چه کسی دیگر میتوانست نور امیدی به دلش بتاباند؟ هر زمانی که تمنای دیدار فرزندان را داشت مرد نمی گذاشت تا انها را ببیند و او بطور پنهانی از پشت درختان به صف کشیده کوچه مدرسه به دیدار بچه ها می ایستاد ان زمان که دلش پر می کشید برای دراغوش کشیدن بچه ها برای اینکه از این هم محروم نشود پا بر دل می گذاشت و بر بازوان خویش چنگ میزد دلش هم چون کبوتری اسیر بر قفس سینه می کوبید و زار و خسته با پاهایی که دیگر نا برای نگه داشتنش نداشتند بر دیوار تکیه میزد تا کودکانش رد می شدند و ناگهان به خود می امد که تنها در کوچه مانده بود . مرد به همه گفته بود نمی دانم چه شده شاید از زندگی خسته است و نیاز به ارامش دارد واینگونه بود که بیست سال زندگی را در کنار او را به فراموشی سپرده بود تا 5 سال از این تنهایی می گذرد هر کدام بی دیگری با تمام مشکلات زندگی را سپری کرده بودن حالا بچه ها بزرگ شده بودن خانم دکتر و اقای مهندسی برای خود شده بودند
[ شنبه 1392/02/14 ] [ 16:30 ] [ نیلوفر ]
گاهی حس میکنم انسان بیشتر از انچه حتی فکر می کند یک منبع لایزال از قدرت و مقاومت است و به راحتی می تواند بالاترین ازارها و شكنجه ها را تحمل کند چون می داند بخاطر چه چیز سختی ها و ازارهارا متحمل می شود تنها زمانی انسان تحقیر و زبون می شود که خود تسلیم شود . با انچه که تمام وجودش را تسخیر کرده عاشق بماند یا راه خود بگیرد و بگذرد از هر انــچه که دل برایش به طپش افتاده بود . [ یکشنبه 1392/02/08 ] [ 10:43 ] [ نیلوفر ]
همیشه ادم از چیزی که میترسه سرش میاد بهت گفته بودم اخرش می میرم و تو رو نمی بینم همان جور هم شد آرام و بی صدا سرم را آوار بالشم می کنم! نفهمیدی...سردی و خیسی تمام این شب ها را نفهمیدی و من گم شدم در رویای تو و جای شانه هایت را همین بالشم،همین بی جان ِبی صدا پر کرد! نیستی... تو... نیستی و جای تو را هر روز و هر شب با تمام موجودات خدا پر می کنم اما همچنان جای خالی ات در تمام لحظه هایم خود نمایی می کنند! و این منم که با سیلی صورتم را در برابر تمام آیینه ها سرخ می کنم تا ندانند آن چه را که از دیروز تا امروز بر سرم آورده ای! گفته بودم که اگر بروی هر روز تو را زندگی می کنم اما باور نمی کردی... بیا... بیا و ببین هر روز و هر شبم تو را در تمام لحظه های گم شده در سکوتم زندگی میکنم و تو در تمام لحظه هایم با منی... در تمام نفس هایم! بیا... بیا و حداقل ببین حتی زمان راه رفتن هایت را.. حتی تک تک ضربه های قلبت را فراموش نکرده ام...بیا و ببین! بیا و ببین هنوز هم روی آن صندلی ِ یخ گرفته دست می کشم و گرم می شود همه ی هستی ام...هنوز هم غروب،دم دمه های هجوم شب،تمام هوا را نفس می کشم و تمام عطر وجودت را به جانم پیوند می زنم... وای بر من... وای بر من که این روزها تو تمام ِ زندگی من شدی و من تمام هیچ و پوچ تو! دل تنگت شدم...دل تنگ ِ تنها چیزی که از تو ندارم.. . جسم توست ! [ شنبه 1392/01/10 ] [ 23:48 ] [ نیلوفر ]
سهراب سپهریخراب
[ چهارشنبه 1391/12/16 ] [ 17:31 ] [ نیلوفر ]
رهگذر
گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند. برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم! گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست. و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و می روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی... [ دوشنبه 1391/12/14 ] [ 20:2 ] [ نیلوفر ]
شب که از راه میرسد ملال می اورد و می خواهی تن را بیاسایی و روح را رها .... تا هرجا که می خواهد پر بکشد پر بکشد .... بسوی دوست تا تنهایی را پر کند با او با تو اری با توی دوست ... راستی ...سلام ..ن ز [ سه شنبه 1391/12/08 ] [ 12:57 ] [ نیلوفر ]
دلش میخواد عاشق باشه نمیدونه چه راهی رو باید بره تا عاشق واقعی بشه میگه : دوستی مثل عشق داغ نیست . دوتا دوست هر ثانیه به هم فکر نمی کنند باید عشقی بینشون باشه تا داغ بشن توی وجودشون چیزی تنوره بکشه و ادمو بسوزونه دوستی ملایمه مثل اتشی از دور دستی دراز کنی تا گرم شوی میگم: دوستی عطر داره بو داره , کشش داره و هیچ وقت تنها نیستی دوستی مثل عطر گل بهار نارنجه عشق حرارت یک روز داغ تابستانی پر عطشه جدایی دوتا عاشق ریختن برگهای پاییزیه درخت هست اما برگهاش نیست ..... اه امان از زمستون سفید و یخ زده ترس و دلهره فراموشی و خاموشی .... همش هست کی میتونه تاب بیاره ؟
[ دوشنبه 1391/10/25 ] [ 15:26 ] [ نیلوفر ]
طعم خوش زندگی وقتی کلید انداختم تو دروهل دادم که برم توی اپارتمان بوی سوختگی تو ذوقم زد و گشنگی رو از یادم برد . خانم همسایه همیشه خدا غذاشو میسوزنه و فکر کنم برای خوردن مجبورند املت درست کنند . یادم امد وقتی از دبستان برمی گشتیم با دوتا از دوستان خیلی صمیمی (که تا حالا هم دوستیمون ادامه داره) , یه کوچه درختی بود که مدرسه امون ته اون کوچه بود تا خونمون هم زیاد فاصله نداشت . از وسط این کوچه یه نهر همیشه پر اب رد می شد چه زمستونا چه تابستونا دوطرف جوی اب هم پر از درختای اقاقیای بنفش بود که یه درخت اقاقیای خیلی بزرگ که جوی اب اون رو دور میزد داخل این کوچه بود اسم این کوچه بخاطر همین "کوچه درختی " بود . یک بار با چند تا از بچه های محله دورش حلقه زدیم و قطرشو اندازه زدیم یادمه 5 تایی دستامونو حلقه زدیم دور درخت .اره اندازه اش همین قدر بود و همیشه گل داشت حتی زیر دونه های برف گل های بنفش رنگ پریده اش مثل چراغ میدرخشیدند . وقتی از این کوچه سرازیر می شدیم بطرف خونه تو کوچه درختی به فاصله های زیاد خونه ها انگار اشپزخونشون تو زیر زمین ها بود به طرف کوچه .. عطر غذا سر ظهر می پیچید تو کوچه ... و ما هم که گرسنه بودیم .هی بو می کشیدیم و اسم انواع غذا هارو می بردیم و به شکم هامون صابون میزدیم که الان ماهم یه هم چین چیزی می خوریم .... وقتی می رسیدم خونه یه بوی دیگه تو خونه بود . به مادر می گفتم من این غذارو نمی خورم دوست ندارم !! مادر میگفت : عزیزم تو که نخوردی چطوری میگی دوست ندارم. لج می کردم و می رفتم اتاقم . هر چی هم این شکم بیچاره نهیب میزد بابا برو بخور بعد بگو دوست ندارم دست از سماجت بر نمی داشتم که نه این اون بوهای تو کوچه رو نمی ده . اخیش یادش بخیر مادرمی امد و منو میبرد تو اشپزخونه .روبروی من می نشست پشت میز و برام تعریف می کرد . میگفت : هر کسی غذاهاشو یه جور می پزه و ادویه می زنه و روغنش فرق داره و خلاصه دست پخت ادما با هم فرق داره تو بخور اگر خوشت نیومد با من . خلاصه بعد کلی ناز کردن و ادا امدن می خوردم و پیش خودم می گفتم راست میگه ها . حالا کو مادر و اون پخت و پز و اون طعم خوش زندگی .
[ دوشنبه 1391/10/11 ] [ 14:12 ] [ نیلوفر ]
چقدر دل تنگ تو و شمعدانی های کنار حوض م . دل تنگ برف lم به تماشای دانه های رقصان برف بدوم داخل حیاط برای گرفتن دانه دانه های سفید برف .
دلم تنگه برای نوازش کبوترهای عاشق که درکنار هم خاموش نشسته اند .دیدی؟ دیدی چه بی ادعا بی غرور خاموش و با متانت پهلوی هم می نشینند؟ بی انکه حرفی بزنند و یا دعوا کنند
و من ارزوی عاشقی کبوتران را دارم . چقدر دلم تنگه تنگ برف تنگ کودکی های از یاد رفته که به دنبال دانه های برف در حیاط خانه با هیاهو میدویدم و دانه های شفاف در کف دستان کوچکم اب می شدند دلم تنگه نیلوفر دیماه 91
[ چهارشنبه 1391/10/06 ] [ 0:41 ] [ نیلوفر ]
اب زلال , حقیقت آشکار
پاییز و سرما و دلپذیر ترین مکانی که می توان اوقات گذراند این گوشه از دنیا ست که زیبایی و گیرایی خاصی دارد و مرا چندین بار به اینجا کشانده اسم این مکان را نمیدانم و چه اهمیتی داردکه چه مینامندش تکه ای از طبیعت زیبای خدا .... شاید همانند این مکان درجای جای کشورعزیزم باشد و بهتراز این هم اما من میگویم تیکه ای از بهشت که مرا به سوی خود کشاند . افتاب نیمه جان پاییزی چنگال هایش را بر روی زمین نم دار و خیس میکشید . اینجا هم پر از بید های عاشق و با باد پریشان بود که این افتاب رخسار پریده پهن بر گیسوانشان دست منت بر سرشان میکشید برگریزان قوس و قزح گونه این عشاق دل را به هیجان و چالش میکشاند و رد پای ابی که از کوه سرازیر میشد و در جایی در زیر زمین از چشم ها پنهان می گشت این ساحره زندگی مرا بران داشت که در این سکوت وهم انگیز به درد و دل هایش گوش بسپارم . اری اب در جایی نالان فرو میریخت و به سنگی طعنه می زد و پیش میرفت و همچون زنی مویه کنان حکایت دل میگفت : انگار چشمه اشکش خشک شدنی نبود . در چند قدم پایین تر اب خروشان وعصبانی همچون مردی درگیر گرفتاری های زندگی میخروشید و بر زن فریاد میکشید ببینید حتی زنهای درون اب های چشمه ساران هم مظلوم و بی صدا ناله های زن اشک در چشمانم اورد و مرا واداشت تا لحظه ای هم به هیاهوی راه انداخته مرد گوش فرا دهم (مرا به روزی برد که در خیابان دیدم که مردی خروشان بر زنی که بچه ای در بغل داشت و به دنبال مردش میدوید ورش میبرد و فریاد های او را با به جان فرو میداد و هروله کنان به دنبالش کشیده میشد زیرا مرد او بود و نان اورش . ) حال غریبی به من دست داد اری حق با هر دو بود. مرد از بیکاری و زن از افلاس مرد . زمزمه مبهم اب این را برایم می سرائید لحظه ای در کنار نهر خروشان بر روی بستری از برگ های پاییزی ولو شدم و دیگر هیچ احساسی برای افکارم نبود تهی شده بودم و این خلا مرا تا به سر چشمه محبت جوانی و بی خیالی سوق میداد که اینده ای برای خویش متصور نبوده اند و به فنا میدهند هرانچه که در رویا دارند داشت زندگی زنانی را توصیف میکرد که در چنگال مردی به اسارت کشیده شده اند از جهل و نادانی و انگار هیچ راه رهایی نیست جز با او. انچنان بر سنگ چسبیده بود انگارتمام تا ابدیت بودن با اوست انگار چاره کارش نرفتن بود و پای رفتنش نبود. اب خروشان بر سنگ ها میغلطید و قطره قطره در خاک فرو میرفت و زندگی ادامه خواهد یافت و مشکلات از پس مشکلات خواهند امد . زندگی این است و دیگر هیچ [ دوشنبه 1391/09/20 ] [ 4:16 ] [ نیلوفر ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||